تبليغاتX
مجهولانه


مجهولانه

یه وبلاگ یواشکی

طعم گس خرمالو رو توی دهنم احساس می کنم...امشب هم از اون شباست که دلم نمی خواد بخوابم.اولش خوابم نمی اومد اما حالا چشام خسته ست و همش به فردا فکر می کنم که گلک زود بیدار می شه و صبحونه می خواد و گیر می ده که بیدار شو...

آخر شب دستم و گذاشته بودم زیر چونه ام و رو به همسز می گفتم:فکر می کنم مامان بدی هستم.نمی دونم چرا این احساس و دارم یه حورایی دلم براش می سوزه با این که گلک خیلی امکانات داره.شاد و سرحاله و می دونه چه قدر دوسش داریم.خیلی وقتا سفت بغلش می کنم و تو چشاش نگاه می کنم و قبل از این که اشک تو چشام جمع بشه بهش می گم که عاشقتم و این طوری حرفای عاشقانه مادر دختر شروع می شه.

کاش از شر این عذاب وجدان راحت بشم...

بعد از یه دوره سخت و پر تنش آشتی کردیم اما من دلم شکسته ...

دلم فقط از همسر نشکسته بلکه زندگی بالا و پایین های زیادی برام داشته.می دونی خانوم خونه در جواب کامنت خصوصی که برام گذاشتی باید بگم درسته من شاد و پر انرژی بودم و فکر می کردم در مقابل سختی ها و رنج ها مقاومم.هیچ وقت فکر نمی کردم استخونام از شدت زمین خوردن های پیاپی درد بگیره و دیگه نتونم از جام بلند شم.

ولش کن دیگه حوصله ندارم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 4 قبل از ظهر توسط مبهم بانو| |

     دخترکم آروم بخواب مراقب باش پاهای کوچیکت به میز نخوره بزار صدای نفس هات و بشنوم ...

دخترکم دلم می خواست انقدر پول و قدرت داشتم که می تونستیم دو تایی با هم بریم یه جای دور و دور و دور...

توی زندگیم تنها تویی که ارزش داری.شاید باورت نشه اما به خاطر تو نفس می کشم.به خاطر تو راه می رم غذا

درست می کنم...می خندم...گریه می کنم.این روزها خیلی به هم نزدیک شدیم من مهربون تر و صبور تر شدم و

تو مامانی تر.انگار هر دوی ما می دونیم فقط همدیگر و داریم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط مبهم بانو| |

من خوشحالم...

مامانم خونه اش رو فروخت و اومد نزدیک ما و من دارم می میرم از خوشی.اونجا رو دوست نداشتم خاطره های بد ...

اما مهم نیست حالا اینجا همه چی خوبه مامانم هم خونه جدید رو دوست دارهو

من با گلک کنگر می خوریم و لنگر میندازیم...

رفتم پیش دکترم و داروهام و کم کرد و بهم گفت:بیشتر تلقین می کنی که خوابت میاد و دوز داروهایی که بهت دادم خیلی بالا نیست و خلاصه بهتر شدم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مبهم بانو| |

چرا باید نقش بازی کنم؟من خسته ام.من از پا افتادم.من مثل یه آدمی می مونم که افتاده زمین و داره به خدا التماس می کنه بهش کمک کنه بلند بشه اما خودش هیچ تلاشی نمی کنه...

شایدم تلاشش کمه و شایدم...

هر روز قبل از اومدن تو به خونه سعی می کنم هر جور شده خونه رو مرتب کنم.ظرفا رو بشورم لباسارو بریزم تو ماشین لباسشویی.نیمچه غذایی درست می کنم و منتظر می مونم.حتا حال نگاه کردن فیلم یا خوندن یه خط ار کتاب رو ندارم...

خواب آلودگی باعث می شه فقط یه جا بشینم.وقتی میای تحمل برنامه هایی که می بینی رو ندارم دیگه این روزا تحمل هیچی رو ندارم.فقط نگاهم به گلک معصومم می افته که نگاهم می کنه مدام بهم می گه انقدر نخواب و من نمی تونم خواسته کوچیکش رو برآورده کنم.دیگه براش میوه ها رو خوشگل توی ظرف نمی چینم تا بخوره.دیگه براش غذاهای خوشمزه درست نمی کنم...غیر از اشک ریختن و نگاهی از سر غم و یه اندوه بزرگ به ااین زندگی کار دیگه ای یادم نمونده...

اون همه ذوق و شوق برای خبرنگاری...

اون همه تلاش برای این که مادر خوبی باشم...

اون همه دوندگی برای ناامید نشدن

همشون به من دور شدن دور دور...دلم برای خود دو سال پیشم تنگ شده

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط مبهم بانو| |

باید قبول کنم که دیگه حتا حال باز کردن کامپیوتر رو هم ندارم.

باید قبول کنم که دیگه به هیچ کس سر نمی زنم.

باید قبول کنم که یه عالمه قرص می خورم.

باید قبول کنم که به خاطر قرصا خواب آلود شدم.

باید قبول کنم که اراده ام تو همه چیز کم شده و داره کم و کمتر می شه.

باید قبول کنم که به خاطر خواب حتا به گلک هم خوب رسیدگی نمی کنم.

باید قبول کنم که نگرانم.

باید قبول کنم که ذهنم آشفته ست.

باید قبول کنم که هفتاد سالگی به بعد برای خیلی ها عمر زیادیه و برای من کم چون مامانم ۷۲ سالش شده و ترس از مرگش روز به روز داره من و بیشتر می خوره.

باید قبول کنم که صحنه مرگ دخترک هفت ساله همسایه رو بارها و بارها تو ذهنم مرور کنم.

باید قبول کنم که هیچ وقت صورت خونی ندا رو فراموش نمی کنم.

باید قبول کنم که به اندازه کافی پول ندارم.

باید قبول کنم که هیچی نیستم...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط مبهم بانو| |

نوشتن بعد از این همه مدت برام سخته خیلی جاها باید برم از خیلی ها خبر ندارم...حتا وب گلک هم دیر به دیر آپ می شه و اونجا هم نمی رسم به کسی سر بزنم.نمی تونم بگم همه چیز در درون و روح من و حتا محیط اطرافم خوب می گذره اما الان و در حال حاضر یه امیدایی هست نقاشی و داستان نویسی.

کلاسای گلک برپاست دزیره می دونه که این روزها چه قدر اذیتم می کنه...

دیشب پیش ما بودن دوست من بود.دوست خود خود خودم...دوستی که انگار سال هاست می شناسمش.مهربونه و خیلی شیرین.غم نگاهش اشک رو به چشمام میاره.همون غم مشترکی که تو چشای دو تامون هست...

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مبهم بانو| |

سلام من با یه قالب جدید و حذف تمامی پست های قبلیم اومدم...
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط مبهم بانو| |


Design By : Night Skin